تبليغاتX
مردی با بلوز و شلوار مشکی

 

وقتی

هوای دلگیر و مسموم

زادگاهم

ارام ارام   می غرد

که نشکن و بایست!

ارزو میکنم که ایکاش!...

میتوانستم چون کوهها

درجوابش فریاد بزنم:

به خودش سوگند

که

 دیگرطاقتی نمانده !

 

نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388  توسط مهدی  | 


 

اهای نامسلمان!

چه روزها

که قسم راست من

جان تو بود

و

تو

اینروزها

حتی

حالی

 از جان من

نمی پرسی!

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388  توسط مهدی  | 


انتظار میکشم

تا اذان بگویند

و

از آن.

کاش اوقات....

 همیشه شرعی بود.

 

نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388  توسط مهدی  | 


  •  

    نمی دانستم ...

    بزرگترین توجیه انسانها!

    و هر روز

    تکرار اشتباهات دیروز!

 

 

نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388  توسط مهدی  | 


  • هم غصه

    بغض همیشگی گلوهامان را

     هنوز هم

     هی می فشارد!

    امیدوار باش!

    کسی است که

     هیچگاه تنهایمان نمیگذارد

  •  

نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388  توسط مهدی  | 


  • شب

    با خلوتی بی رنگ

    لبریز بی فردایی!

    روز

    درحسرت دیروز

    خالی تر از خالی!

    غم

    هر  روز  میخندد!

    بر چهره زردم!

    من!

    در اوج خواهشها

    تنها شدم تنها

    من!

    دیگر نمیخندم!

    از روز رسوایی!

     

    پ ن ...

    من!

     مقصر بودم؟

نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388  توسط مهدی  | 


  • آان روز که فرمان دهد

    اسرافیلت در صورش بدمد ...

    من می مانم و تو!

    شاید برای سوالهایت بی پاسخ باشم ....

    ولی بعد ...

    نوبت من است!

    من می پرسم و تو پاسخگوباش!

    لطفا!

 

 

                       

نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388  توسط مهدی  | 


 

  • تیله های بازی های  کودکی هایم هنوز یادم هست!

    پر از رنگ...

    پر از زندگی.

    انروزها نه میدانستم خدایی هست

    و نه گناه و نه ثوابی!

    نه پرچمی بود و نه سیاستی

    و نه پولی!

    خلاصه نه خوبی معنا داشت و نه بدی!

     هنوز ...

    هنگام جولان دادن های ابلیس و شیاطین نرسیده بود.

    به همه خوبیها سوگند

    انگار دنیا را برای من ساخته بودند.

    من!

    من ان روزها را می خواهم!

                     

 

 

نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388  توسط مهدی  | 


   

سلام..

 

سلام کردم       اما     چیزی نگفتی

                     نمی خواستی از اون اول می گفتی

قسم خوردی که پا به پام می مونی

                        از اون لحظه نمی دونم می دونی؟

توکه رفتی  همه درا رو بستم؟

                           ببین کز کردم و  یه گوشه نشستم

بیا زودتر بیا چیزی نمونده

                       به جون مهربونت بریدم خیلی خستم

  مرغ عشق خونمون سالهاست نخونده

                           ماه منو خورشید خانم دوباره  برده 

بدو برنامه هاتو زود  ردیف کن

                            سراغم رو بگیر بفهم حالم چطوره

 

نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388  توسط مهدی  | 


 

آنقدر

دانه های تسبیح را خسته کن

تا

جانت درآید

و

چه خوب می دانی

کمی انطرفتر

جوانی

زنده زنده

خود را می خورد!

 

نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388  توسط مهدی  |